رازِ عشق | بلاگ

رازِ عشق

تعرفه تبلیغات در سایت

چون عشق آمد، برفت عقل از سر             

بیچاره عاشق، تنها ماند بار دیگر

صدبار گفتند مرا، دیوانگی کردی       

چه میدانند اینها، ندارند از رازم خبر

من رازِ عشق است، همان رازِ مگوی

عشق تویی، در تو باید کنم جست و جوی

تو دریایی و منم آن تشنه لب

در تو غرق می شوم روز و شب

گران مایه تویی و منم آن تهی دست

جانم مالِ تو، ندارم جُز این چیزی بدست

تو مرا جانی و جهانی، تو برایم یک آسمانی

منم آن پرنده کوچک، محتاجم به مهربانی

تو خط امانی به دردِ عشقِ جان سوز من

نگاهی کُن جانا ... به حال و روز من

تو مرا عهدی و پیمان؛ تو مرا گنجی فراوان

منم آن صحرایِ تشنه، تویی آن عطرِ باران

پریشان دیده ای مرا؟ خود پریشانم کرده ای

خود آمدی و به عشقت، میهمانم کرده ای

وَرنه این ساده دل، مستِ میخانه بود بی تو

دردِ عُشاق را نداشت؛ دیوانه بود بی تو

نگاهم کردی و نوشیدم از جام نگاهت

رفتی و ماند دلم هنوز چشم به راهت

درد دارد... به خدا درد دارد این دوری

خودت بگو چقدر باید کنم من صبوری

عمرم تمام است ... وقتی که نیایی       نگو که نه من، نه عشقم را نمیخواهی

بی تو گم شده اَم میان طوفان روزگار      بگو ساحل آرامشم ... خودت بگو کجایی


برچسب‌ها: عشق ...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 19:31