تنهایی | بلاگ

تنهایی

تعرفه تبلیغات در سایت
خبر آمد زِ آمدنت، ریشه کرد انتظار

چَشم ها باز شدند؛ دل شد اما بی قرار

رفتنت سوزاند اشکهایم را؛ خون گریستم

بس است گریه، خنده می خواهم در این بهار

تو رفتی و تازه فهمیدم تو را

با نبودنت خوب دیدم تو را

از هر چه بود دل بریدم

دوری ات را به جان خریدم

عقل خواب بود و جان در عذاب

نفهمیدم تو دریایی و نه سراب

آزاد بودم اما در خودم زندانی

انگار تنهایی ام ندارد بی تو پایانی

حال دلم را بیا و خوب کن

تنهایی ام را تو غروب کن

بگذار با حضورت دوباره بهاری شوم

از همه به سوی آغوشت فراری شوم

زیر و رو می کنم دلم را، فقط تو را می خواهم

تو ببخش این عاشق را؛ می دانم پُر اشتباهم

مَجال بده، بُگذار دوباره حس کنم تو را

بیا که این روزها، تو را چشم در راهم


برچسب‌ها: تنهایی...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 14:56